
Short story دوست بازنشستهای تعریف میکرد:جهت اعتراض به کمبودهامون جلوی مجلس شورای اسلامی تجمع کردیم ، تا ساعت ۱۱ دیدیم هیچ خبری نشده، اصلاً به ما توجهای نمیکنند، کاری هم با ما ندارند. نه به حرفهامون گوش میدن، نه ما رو متفرق میکنند و از اتفاق چند کتری بزرگ چای همراه با لیوان یکبار مصرف به ما دادند، نماینده فرستادیم که چرا به ما توجهی نمیکنید؟ چرا با ما کاری ندارید؟ انگار ما را نمیبینید؟در جواب گفتند: دستور دادند با شما کاری نداشته باشیم.پرسیدیم: چرا...
ادامه مطلب
یک زن مسن وارد اتوبوس شد و بر روی صندلی نشستدر ایستگاه بعدی یک زن قوی هیکل و اخمو وارد اتوبوس شد و همانطور که بر روی صندلی کناری زن مسن می نشست با کیف بزرگش به او ضربه ای وارد کرد..پس از کمی مکث زن اخمو که دید زن مسن ساکت مانده از او پرسید : چرا اعتراضی نکردی ؟زن مسن لبخندی زد و گفت : چون در ایستگاه بعدی پیاده می شوم .. بخوانید...
ادامه مطلب
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش درحال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت: لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد، اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس های شسته اش را برای خشک شدن آویزان می کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می کرد.تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم! بخوانید...
ادامه مطلب
u200fاز دور که سیاهی شهر پیدا شد ،دود و آتش بود که از شهر زبانه همی کشید.به شهر که رسیدم ، کشته بود که بر جای جای شهر فتاده بود ، زنان ومردان و کودکان.مهاجمان حتی بر حیوانات رحم نکرده آنهارا نیز کشته بودند.ناگاه از برزنی صدای بربط شنیدیم ، به کوی وارد شدیم و مردی را در حال u200fبَربط نوازی و رقص دیدیم .گفتیم: ای مرد ، این چه حال است؟با چشمانی گریان و حالی پریشان گفت: سپاهیان عرب بر نیمروز تاخته و یزید ابن مهلب دستور کشتار همگان داد. کشتند و سوختند،من به همراه اندکی بیرون از شهر بودیم و پس از رفتن آنان آمدیم ..حیرت زده گفتیم: پس u200fاین نواختن و رقص از برای چیست؟گفت: مگر نمی دانید که امروز نوروز است؟ بخوانید...
ادامه مطلب
روزی "کسری " نشسته بود، خوانسالار (آشپز)، خوانی درآورد، پیش کسری نهاد. ناگاه سر پایش در گوشه نیم دست (مسند کوچک) دوات کسری آمد و قدری از آن طعام، بر کسری ریخت.کسری چون آن بدید در خشم شد و فرمود خوانسالار را سیاست کنند ( آشپز را مجازات کنند).مطبخی چون این فرمان بشنید بازگشت و کاسه برداشت و تمام بر سر کسری ریخت.کسری گفت: حکمت این کار چه بود؟مطبخی گفت: اگر بدان قدر جرم که به سهو از من در وجود آمد مرا سیاست کردی، زبان مردمان بر تو دراز شدی و گفتندی که: بی خطایی خدمتکاری را بکشت و ظلم کرد. من روا نداشتم که تو را به ظلم منسوب کنند و به قصد کاسه بر سر تو ریختم، تا اگر مرا سیاست کنی به جرمی بزرگ کرده باشی نه به گناهی سهل که به سهو کردم.کسری را از این سخن خوش آمد، او را عفو کرد و تشریف داد. بخوانی...
ادامه مطلب
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى جوزف و ناچو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.هنگامى که جوزف در بستر مرگ بود، ناچو هر روز به دیدار او می رفت.یک روز ناچو گفت: «جوزف جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سال هاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟جوزف گفت: ناچو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.چند روز بعد جوزف از دنیا رفت.یک شب، نیمه هاى شب، ناچو با صدایى از خواب پرید. یک هاله ی نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: ناچو ، ناچو ...ناچو گفت: کیه؟- منم، جوزف .- تو جوزف نیستى، جوزف مرده.- باور کن من خود جوزفم.- تو الان کجایی؟جوزف گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک...
ادامه مطلب
در سایه عنایات خداوند متعال امروز را بعنوان یازدهمین سالگرد تاسیس وبلاگ "ALISHSKY" گرامی میدارم و بدین بهانه و با نظر به تصمیم دولت بر بستن کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان از ذات اقدس الهی خواهانم تا شیرینی زبان فارسی و فرهنگ پربار این مرز و بوم جشن پنجاه هزار سالگی خودش را روزی به پایکوبی بنشیند و حلاوت زبان و فرهنگ کهن فارسی تا ابد همچون عسل در کام بشریت چشیده شود.با سپاس از همراهی شما سروران گرامیعلی علیشایی بخوانید...
ادامه مطلب
عطاملک جوینی با نثری زیبا و تاثیر گذار، ناقل حکایتی از تسخیر بخارا به دست چنگیزخان است که موی بر تن آدمی راست می کند.چنگیز پس از فتح بخارا، حرمتی بر مسلمانی ننهاد و با اسب به مسجد جامع وارد شد.از پی ا...
ادامه مطلب
مکالمهای بین گوگل و یک فرد که قصد سفارش پیتزا را دارد در آینده ای نزدیک :کاربر: سلام، اونجا گوردان پیتزا هست؟گوگل: نه آقا، اینجا پیتزا گوگل هست.کاربر: یعنی شماره اشتباهی رو گرفتم؟گوگل: نه، این پیتزا ...
ادامه مطلب
روزی یک معلم در کلاس ریاضی شروع به نوشتن بر روی تخته سیاه کرد :9 × 1 = 59 × 2 = 189 × 3 = 279 × 4 = 369 × 5 = 459 × 6 = 54وقتی کارش تمام شد به دانشآموزان نگاه کرد آنها دیگر نتوانستند جلوی خود را بگی...
ادامه مطلب
پیرمردی سی سال اردواج کرده بود وخیلی خوشحال وخشنود بود روزی از روزها سگی زنش را گاز گرفت و بر اثر گازگرفتگی زنش فوت کردپیرمرد مغموم ودلشکسته شد و رفت تو انزوا ..فرزندان به پدر پیرشان پیشنهاد ازدواج مج...
ادامه مطلب
شبی که باران شدیدی می بارید " پرویز شاپور " از " احمد شاملو " پرسید : چرا اینقدر عجله داری ؟ شاملو پاسخ داد : می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم !!شاپور گفت : من می رسونمتشاملو پرسید : مگه ماشین داری ؟ شاپو...
ادامه مطلب
همسـر ملانصـرالدین از او پرسید: «پس از مـرگ چه بلایی به سـرمان می آورنـد؟»ملا پاسخ داد:«هنوز نمـرده ام و از آن دنیـا بیخـبر هستـم ؛ ولی امشب برایـت خـبر میآورم.»یک راست رفت سمت قبـرستـان. در یکی از...
ادامه مطلب
گروهی ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ..ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﯾﻞ ﻏ...
ادامه مطلب
اربابِ لقمان به او دستـور داد که در زمینش ، برای او کنـجد بکارد.ولی او جُو کاشت.وقتِ درو ، ارباب گفـت : چـرا جُو ڪاشتی؟لقمان گفت : از خـدا امیـد داشتـم که بـرای تو کنجد بـرویـاند.اربابـش گفت : مگر این...
ادامه مطلب
برنابا یکی از حواریون عیسی مسیح نقل میکند ( مرقوم شده در انجیل برنابا) که از ایشان چرائی دلیل ختنه را پرسیدیم و ایشان چنین فرمودند :بدرستي كه چون حضرت آدم،انسان نخستين،طعامی را در بهشت خورد كه خدايش ...
ادامه مطلب
یک روز سرد زمستان دزدی به خانه ای وارد شد . زن و مردی را آنجا دید . دزد دست و پای زن را با طناب بست و چاقویش را به سوی مرد گرفت و گفت : پول و هرچه جواهر داری رو رد کن بیاد !!مرد شروع به گریه کرد و گفت...
ادامه مطلب
برق رفته بود و بهیاری که برای کمک به زائو آمده بود ناچار شد از دختر سهساله زائو کمک بگیره.دخترک سه ساله چراغ قوه را نگه داشت و با چشم های گردشده شاهد تولد برادرش بود.بهیار بچه را از دوپا گرفت و زد توی...
ادامه مطلب
فریدون مشیری : در طبقه دوّم منزلی که بنده زندگی می کنم، آپارتمانی هست که همسایه محترم دیگری در آن زندگی می کند؛یک شب، بنده که به خانه آمدم تاماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان های همسایه محترم، ما...
ادامه مطلب
بسم المعطّرٌ الحبیبتصدقت گردم،دردت به جانم،من که مُردم وُ زنده شدم تاکاغذتان برسد، این فراقِ لا کردار هم مصیبتی شده، زن جماعت راکارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُوردار و بگذار نکُشد،همین، بیهمدم...
ادامه مطلب