در نوبت زنانه یکی از حمامهی کرمان ، کُتِ زوکِ (سوراخ انتهای لوله سفالی ) خزینه میگیرد و آب، بهمقدار زیادی گرم میشود و غیر قابل استفاده.
صاحبجان، یکی از زنان حمام، نزد کَلاسدالله (که مسئول حمام است) میرود و از او میخواهد بهحمام بیاید و کُت را بازکند. او میگوید:
《 کَلاسدالله، کَلاسدالله! دستم بهدومنت!. کُتِ زوکِ خزونه گرفته. آبا داغشدن آتش، زِنِکا میخوان جونشونه ور آب بِکِشَن، بشورن بیان بهدر، نمیتونن . . . الانم اذانِ میگن، مَردِکا میریزن تو حموم، رسوایی میشه، وَخی یهفکری بکن. تو رو دونی خدا، وخی . . . 》
خلاصه اینکه کلاسدالله اولش بهانهمیآورد که نه! نمیشود و زنها لخت هستند و از اینحرفها. اما گویا اینپیشآمد بیسابقه نبوده و کلاسدالله هم راهِ رفتن بهحمام زنانه را خوب بلد است.
این است که با صابجان همراهمیشود . . .
پاچههای شلوارش را بالامیکشد و در ورودیِ حمام، داد میزند:
« اوی، زِنکا، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو» زنهای لخت، چشمهایشان را ببندن که کل اسدالله وارد شود!
و صابجان هم پشتبند او داد میزند: « اوی، چشماتون ببندین، مرد داره میا تو، چشماتون ببندین»
وَ اینگونه است که کَلاسدالله وارد حمام میشود. از میان زنان لخت، که دست بر چشم دارند، میگذرد و کُتِ زوک را بازمیکند!
آب، ولرم میشود و کلاسدالله میرود.
مادر اوس شکرالله، که در حمام بوده، بهسمت خزینه میرود، دستی توی آب میزند و با رضایت میگوید:
« بارکالله کلاسدالله بارکالله . . . خدا خیرش بده . . . »
و سپس با لحنی فیلسوفانه ادامهمیدهد:
« ولی کَلاسدالله میباس چشماشِ ببنده، نه ما! »
و صابجان با لحنی حقبهجانب پاسخمیدهد:
«خب، اُوَخ کُتِ چطو وابُکنه؟ »

برترین و جامعترین آرشیو داستانهای کوتاه ایرانی و خارجی * گردآوری شده به مدت 12سال*