دختری خوشگل وخوشروی و سمن بوی وسمن روی وپری چهر و پری وار به همراه پدر رفت به بازار و در دکه بزاز، به صد عشوه و صد ناز ز هر جنس که بزاز بیاورد به پیشش همه را کرد برانداز و در این بین به یک توپ کرپ ساتن گلدار نظر دوخت، وز آن سخت خوشش آمد و پرسید از او قیمت آن جنس گران را.

بود بزاز ولنگار و نظر باز و به دیدار رخ دختر طناز، از آغاز دلش در تپش افتاد و چون عاشق دلداده سراپا شده آماده که با آن صنم ساده زند لاس و شود لوس و به شیرین سخنی جلب کند خاطر آن سرو روان را.

زین سبب دختر گل چهره چو از قیمت آن پارچه پرسید، بخندید و سر خویش تکان داد و بدو گفت: که ای ماه جبین،قیمت هر متر از این پارچه ی دیبا ، دو بوسه است!

از این خوشمزگی، دختر زیبا ابدا" اخم به رخساره نیاورد.

فقط جدی و خونسرد به وی گفت:

از این پارچه ده متر ببرید که فورا پدر من بدهد قیمت آن را...!!