
Short story استاد من کتابهای زیادی خوانده ام.... اما بیشترشان را فراموش کرده ام پس فایده ی خواندن چیست؟این پرسش شاگردی کنجکاو بود از استادشاستاد پاسخی نداد فقط در سکوت به او نگاه کرد.چند روز بعد کنار رودخانه ای نشسته بودند.پیرمرد ناگهان گفت:تشنه ام برایم کمی آب بیاور... اما با آن آبکش قدیمی که آنجاست.شاگرد متعجب شد درخواست عجیبی بود - چطور میشد با آبکش پر از سوراخ آب آورد؟اما جرئت نکرد مخالفت کند.آب کش را برداشت و تلاش کرد.یک بار... دوبار... بارها و بارها...
ادامه مطلب
بسم المعطّرٌ الحبیبتصدقت گردم،دردت به جانم،من که مُردم وُ زنده شدم تاکاغذتان برسد، این فراقِ لا کردار هم مصیبتی شده، زن جماعت راکارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُوردار و بگذار نکُشد،همین، بیهمدم...
ادامه مطلب