وزیر عاقل
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشتپادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟گفتند از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده استپادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟گفت از پنج سبب:اول: آنکه تو نش
دو دختر
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
مردی دو دختر داشت یکی را به یک کشاورز ودیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت : ای مرد سری به دخترانت بزن واحوال آنها را جویا بشو.مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت وجویای احوال شد، دخترک گفت که زمین را شخم کرده وبذر پاشیده ایم اگر بارا
احمق
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 5:07
خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند.پس رو به کودکان خردسال کرده گفت، "هر کس که تصوّر میکند احمق است، برخیزد بایستد."کسی تکان نخورد و جوابی نداد. بعد از لحظاتی، کودکی برخاست.معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر میکنی احمقی؟"کودک معصومانه گفت، "خیر خا...
شامپو
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 5:07
خاطره جالب مرتضی فنونی زاده از تیم ملی؛ راستی داستان شامپو چی بوده؟ والا این قضیه بر میگرده به بازیهای آسیایی سئول. قبل بازی با کره جنوبی توی نیمه نهایی یه تمرینی داشتیم که بعدش رفتیم برای دوش گرفتن. آقای وطنخواه هم تاکید کرده بودن که سریع دوش بگیرید چون مرحوم پرویز خان دهداری هم خیلی روی نظم حساس ب...
پیشگوی بزرگ نسل ما
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 5:07
تنها پیشگوی بزرگ نسل ما معلم پیر ریاضی دبیرستانمان بودخوب به یاد می آورم که در یک روز سرد زمستانی که خورشید در حال غروب بود و تکه های سوخته ابرها در نور طلائی اش همچون نانهای تازه از تنور در آمده سرخ و گندم گون شده بودند ، عینکش را از چشم برداشت و صورتش را به سمت ما چرخاند و آهی کشید و با همان صدای ...
قرعه کشی یکدستگاه اتومبیل
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 5:22
نیمار فوتبالیست معروف برزیلی در بیان خاطره ای از دوران کودکی اش گفت : یادم میاد یکبار وقتی بچه بودم , بابام بهم پول داد تا قبض برق رو پرداخت کنم اما بجاش من با اون پول ، بلیط شرکت در " قرعه کشی یکدستگاه ماشین " خریدم !! وقتی رسیدم خانه قضیه رو برای بابام تعریف کردم و بابام مفصل منو کتک زد اما روز بع...
بحث
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 16:20
خبرنگاری نزد پیرمرد صد ساله ای رفت و از او راز عمر طولانی و سلامتی اش را پرسید ؟! پیرمرد گفت : من در طول عمرم با کسی بحث نکردم .. خبرنگار گفت : مگه میشه ؟! پیرمرد جواب داد : حق با شماست ، نمیشه .
معلم دلسوز
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 18:26
یه بچه لر به اسم علی سرکلاس درس یقه ی لباسش میخورده؛معلمش میگه:عزیزم!به مامانت بگویه لقمه برات بپیچه،بیارمدرسه هروقت گشنت شدبخور.علی میگه:اجاااازه..ا..اجازه خانم،ما مامان نداریم.ازاون روزبه بعدخانم معلم ازسردلسوزی برای علی ساندویچ،کیک و آب میوه،شیر،کمپوت...میاره.تا اینکه یه روز مامان علی توی کوچه به...
با خشونت هرگز
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 8:02
سخت آشفته و غمگین بودمبه خودم می گفتم : بچه ها تنبل و بد اخلاقند ، دست کم میگیرند، درس ومشق خود را…باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از منو حسابی ببرند…*خط کشی آوردم*درهوا چرخاندم...چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید : مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !اولی کامل بود ، دومی ب...
درمانگاه زکریای رازی
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 15:21
ﯾﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ ﺗﺮﯾﻦ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ.ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﻣﺘﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ، ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﭽﮕﯿﻤﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯿﺸﻮ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻭﻟﻊ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ.ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻠﺪ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻡ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﻴﺎﻡ ﺑﻬ...
روز منحصر به فرد
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 4:12
به خاطر فوت خواهرم جهت مراسم تدفین در خانه اش حضور یافته بودم. شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود، بیرون آورد و گفت: لای این تکه کاغذ یک پیراهن بسیار زیباست.او پیراهن را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.پیراهنی بسیار زیبا، از...
رولزرویس
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 4:12
از مدیر عامل رولز رویس پرسیدند چرا تبلیغ شما در تلویزیون پخش نمیشود ؟ جواب داد : چون کسانی که رولزرویس میخرند وقت تماشای تلویزیون ندارند !!
راجحی
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 4:12
آقای راجحی میلیاردر سعودی است . او بزرگترین نخلستان خصوصی جهان را که در آن بیش از 200000 نخل وجود دارد وقف خیریه نموده است و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری ماه رمضان از تمام حجاج پذیرایی می شود. او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است بازگو می کند . حتما بخوانید: من در خانواده ای ...
فلمینگ
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 4:11
کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند.فارمر...
قدرت درون
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 4:11
خردمندی در کوهستان سفر می کرد که سنگ گران قیمتی را در جوی آبی پیدا کرد. روز بعد به مسافری رسید که گرسنه بود. خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتی را در کیف خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. خردمند هم بی درنگ، سنگ را به او داد. م...