خرید بک لینک
در روز امتحان گرامر برای دانشجویان آکسفوردکه در آن دویست نفر تیز هوش شرکت داشتند، فقط یک سئوال مطرح شد و آن سئوال این بود : لطفا نظر خود را درباره سه واژه " صلح ، آرامش ، خوشبختی " با یک عبارت کوتاه بیان کنید ! برنده کسی انتخاب شد که نوشت : " زنم خواب است "حاضران در تالار هنگام اهدای جایزه به او لحظاتی ایستاده تشویقش می کردند و رئیس هیئت داوران با اشک در چشمانش فقط گفت : "نابغه"ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 11:18

Short story دوست بازنشسته‌ای تعریف می‌کرد:جهت اعتراض به کمبودهامون جلوی مجلس شورای اسلامی تجمع کردیم ، تا ساعت ۱۱ دیدیم هیچ خبری نشده، اصلاً به ما توجه‌ای نمی‌کنند، کاری هم با ما ندارند. نه به حرف‌هامون گوش میدن، نه ما رو متفرق می‌کنند و از اتفاق چند کتری بزرگ چای همراه با لیوان یکبار مصرف به ما دادند، نماینده فرستادیم که چرا به ما توجهی نمی‌کنید؟ چرا با ما کاری ندارید؟ انگار ما را نمی‌بینید؟در جواب گفتند: دستور دادند با شما کاری نداشته باشیم.پرسیدیم: چراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story دختری خوشگل وخوشروی و سمن بوی وسمن روی وپری چهر و پری وار به همراه پدر رفت به بازار و در دکه بزاز، به صد عشوه و صد ناز ز هر جنس که بزاز بیاورد به پیشش همه را کرد برانداز و در این بین به یک توپ کرپ ساتن گلدار نظر دوخت، وز آن سخت خوشش آمد و پرسید از او قیمت آن جنس گران را.بود بزاز ولنگار و نظر باز و به دیدار رخ دختر طناز، از آغاز دلش در تپش افتاد و چون عاشق دلداده سراپا شده آماده که با آن صنم ساده زند لاس و شود لوس و به شیرین سخنی جلب کند خاطر آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story معلمی از دانش‌آموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسندآنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانش‌آموزان هست و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که برای او آرزوی مرگ کرد!به نام خدا. انشایم را با نام زندگی آغاز می‌کنم.آقا به نظر من زندگی، بدون مرگ معنا و مفهومی ندارد!ما از صبح که بیدار می‌شویم عزرائیل یار جدا نشدنی ماست. مثلا همین جمعه‌ای که گذشت، قرار بود خاله پری به ما سر بزند.خواب بودم که مادرم داد زد "الهی خدا مرگت بده! پا نمیشی از این وسط!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story کشیش به تصاویر نصب شده در راهروی کلیسا اشاره کرد وگفت : در آن شب طوفانی من دعا کردم و این ملوان ها جنجات پیدا کردن و خوب عکسهاشون رو به دیوار زدم تا همه بفهمن دعا اثر داره !!شخصی از میان جمعیت گفت : پس عکس ملوانهایی که دعا کردی و برنگشتن کو ؟ عکس اونها کجاست ؟! نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۷/۲۱ ساعت توسط Ali Alishaei  |  برترین و جامعترین  آرشیو داستانهای کوتاه ایراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story هرودوت تعریف میکند چگونه کره سوس ثروتمندترین پادشاه زمان خود این سؤال مهم را از صولون آتنی کرد. اگر شک نداشت این سؤال را نمی کرد. کره سوس از او پرسید: «خوشبخت ترین مرد روی زمین کیست؟ به طور حتم تشنه یقین بود. صولون نام سه نفر را برد که در گذشته آدم های خوشبختی بوده اند. و طبعاً کره سوس توجهی به حرفهای او نکرد، چون با تمام وجود تشنه شنیدن نام خودش بود به همین جهت وقتی صولون اسمی از او نبرد، ناراحت شد و پرسید مرا جزو آدمهای خوشبخت نمی دانی؟صولونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story در نوبت زنانه یکی از حمامهی کرمان ، کُتِ زوکِ (سوراخ انتهای لوله سفالی ) خزینه می‌گیرد و آب، به‌مقدار زیادی گرم‌ می‌شود و غیر قابل استفاده.صاحب‌جان، یکی از زنان حمام، نزد کَل‌اسدالله (که مسئول حمام است) می‌رود و از او می‌خواهد به‌حمام بیاید و کُت را بازکند. او می‌گوید:《 کَل‌اسدالله، کَل‌اسدالله! دستم به‌دومنت!. کُتِ زوکِ خزونه گرفته. آبا داغ‌شدن آتش، زِنِکا می‌خوان جونشونه ور آب بِکِشَن، بشورن بیان به‌در، نمی‌تونن . . . الانم اذانِ می‌گن، مَردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story استاد من کتابهای زیادی خوانده ام.... اما بیشترشان را فراموش کرده ام پس فایده ی خواندن چیست؟این پرسش شاگردی کنجکاو بود از استادشاستاد پاسخی نداد فقط در سکوت به او نگاه کرد.چند روز بعد کنار رودخانه ای نشسته بودند.پیرمرد ناگهان گفت:تشنه ام برایم کمی آب بیاور... اما با آن آبکش قدیمی که آنجاست.شاگرد متعجب شد درخواست عجیبی بود - چطور میشد با آبکش پر از سوراخ آب آورد؟اما جرئت نکرد مخالفت کند.آب کش را برداشت و تلاش کرد.یک بار... دوبار... بارها و بارهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story یکی از اساتید دانشگاه سیراکیوز آمریکا تعریف می‌کرد سال‌ها پیش، در یکی از کلاس‌های دانشگاه، دانشجویان مدام از استادشان می‌پرسیدند:استاد، شما دموکرات هستید یا لیبرال ؟ استاد هیچوقت پاسخ نمی‌داد. تا اینکه در آخرین جلسه ترم، وقتی پرسش‌ها تکرار شد، لبخندی زد و گفت:«در رو ببندید... می‌خواهم براتون یه قصه بگم.»و چنین گفت :روزی روزگاری، یک گورخر ازسمت دشت آمد کنار رودخانه تا آب بخورد. درهمان لحظه، خری از سمت دیگر رودخانه آمد و او هم سر در آب کرد.چشم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story کارگری خسته سکه ای از جیب جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ، جمله ای روی صندوق صدقات دید و منصرف شد : صدقه عمر را زیاد می کند !! نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۹/۰۹ ساعت توسط Ali Alishaei  |  برترین و جامعترین  آرشیو داستانهای کوتاه ایرانی و خارجی * گردآوری شده به مدت 12سال* ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

محمود بیضاوی میگوید که با پدر خداحافظی گرمی کردم و برای کار به دیار غربت رفتم و قرار شد بعد از دو سال برگردمکم کم به وقت بازگشتم نزدیک میشد که یکی از دوستانم خبری از پدر و مادر برایم آورد که چند روز پیش دزدی الاغ پدرم را دزدیده و پدر نگران حال الاغ بودهاز قضا دزد برای خرید میوه و سبزیجات به بازار رفته و بار سنگینی بر روی الاغ میگذارد و خودش در شلوغی بازار مشغول بقیه خرید میشوداما خر که راه منزل پدر را میدانسته به جلو درب منزل آمده و با مشکل وارد خانه میشودپدرم نیز مادرم را صدا میزند که بیا و ببین پسرت دو ساله رفته چیزی برای ما نفرستاده ، اما الاغ دو روز رفته و با دست پر برگشته ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 12:55

مرد نابینایی وارد رستوران شد صاحب رستوران منوی غذا را مقابلش گذاشتمرد گفت من نابینا هستم پس فقط چند چنگال کثیف برایم بیاوریدمن آنها را بو میکشم و سپس سفارش میدهم..صاحب رستوران که گیج شده بود به آشپزخانه رفت و چند چنگال برای مرد نابینا آوردمرد نابینا نفس عمیقی کشید و چنگالها را بو کرد و گفت : بله ، من یک گوشت بره با سیب زمینی چاشنی شده و سبزیجات بهاری میخوام .مالک رستوران حیرت زده با خودش فکر کرد ، باور کردنی نیست !مرد نابینا غذایش را خورد و رفتدو هفته بعد مرد نابینا مجددا به رستوران برگشت صاحب رستوران تصمیم گرفت ببیند این مرد چقدر حس بویایی خوبی دارد پس به سرعت به آشپزخانه که همسرش برندا در آنجا داشت آشپزی میکرد رفت و گفت : لطفی به من بکن و این چنگال رو به قسمت خصوصی بدنت بمال برندا هم اینکار را کرد..سپس پیش مرد نابینا رفت و چنگال را به او داد مرد نابینا چنگال را گرفت و روی بینیش گذاشت و گفت : وای چه جالب نمیدونستم برندا اینجا کار میکنه !! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 9:44

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان گذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیق تر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو.ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم، شام چی داریم؟جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید.این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟»همسرش گفت:مگه کری؟ برای چهارمین بار می گم: «خوراک مرغ»! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 20:09

امروز بیست و هفتمین روز از شهریور ماه سال 1402 شمسی مفتخرم دوازدهمین سالگرد ایجاد این وبلاگ را به جشن بنشینم و این شادی را با شما دوستان گرامی به اشتراک بگذارم

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1402 ساعت: 14:34

در شوروی کمونیستی پیرزنی به درمانگاه مراجعه میکند و به منشی میگوید: «لطفاً یک وقت برای دکتر گوش و چشم بدهید.» منشی میگوید: «دکتر گوش و چشم؟! چنین دکتری اصلاً وجود ندارد. حالا مشکلتان چیست؟» پیرزن پاسخ میدهد:« من الان در این کشور خیلی وقت است آنچه میشنوم را نمیبینم و آن چه میبینم را نمیشنوم» منشی به او میگوید: «نام این بیماری سوسیالیسم است و درمان ندارد.»

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1402 ساعت: 14:34

صفحه بندی