زرافه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:01
مردی هر روز راسِ ساعتی معين به گوشهی ميدانِ شهر میرفت و لحظاتی كلاهاش را از سر بر میداشت و به شدت تكان می داد،روزی پليس علت اين كار را از وی جويا شد؛مرد گفت : "با اين كار وبلاگ زرافه کلمه ها را دور میكنم."
پنج سال حبس
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:01
مرد بازاری خلافی کرد و حاکم او را به "زندان" انداخت.زنش پیش یکی از یارانش رفت و گفت:چه نشسته ای که دوستت پنج سال به محبس افتاد، برخیز و مرامی به خرج بده.مرد هم خراب مرام شد و یک شب از دیوار قلعه
جوهر قرمز
-
تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 6:49
مردی از آلمان شرقی به سیبری فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد میدانست که نامههایش را سانسورچیها میخوانند. به همین خاطر قراری با دوستانش گذاشت. گفت که اگر نامهای که از من می گیرید به جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشتهام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست.بعد از یک ما...
مسیح و شیطان
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:34
درباره وبلاگ این وبلاگ شامل داستانهای کوتاه و جذاب است که وقت کمی از شما گرفته و لذتی چند برابر به شما تقدیم میکندبه جرات نمیتوان گفت حتی یکی از داستانهای موجود در این وبلاگ جالب نبوده استLet's block ads! (Why?)
وطن پرست
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:34
وقتی قطار که از فرانسه به انگلیس می رفت، پر شد، خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا نگرانید؟ مشکلی هست؟وی گفت من با خودم 10000 یورو دارم که بیش از مقدار مجاز برای خارجی است.مرد انگلیسی گفت خب بیا نصفشان کنیم. اگر پلیس شما را گرفت، اقلا نصفشان ح...
خرافات
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:34
حاج ناصر در بیمارستان بستری بود۱۵ نفر از اهالی محل تصمیم داشتند به عیادتش بروند پس همگی یک مینی بوس دربست گرفته و با راننده توافق کردند که نفری ۵ تومان بدهندراننده گفت : یک نفر دیگه هم بیارید که صندلیها تکمیل بشناهالی محل پاسخ دادن که : دیگه کسی نیست فقط ماییم..... و تا خواستند حرکت کنند که از دور ...
دزد و قاضی
-
تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 1:41
راویان گفتند دزدی نابکار رفت گِرد خانه ای در شام تارگربه آسا بر سر دیوار شدنردۀ ایوان گرفت و دار شداز قضا آن نرده خیلی سست بودزود با دزد دغَل آمد فروددزد محکم خورد بر روی زمینگشت خون آلود، از پا تا جبینچونکه از آن خانه ناراضی برفتلنگ لنگان تا بر
مرد مرغدار
-
تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 1:41
مَرد مُرغداری بود که هر بار که سیل می آمد و مرغداری اش را آب فرا می گرفت ، مرغ هایش را به زمین های مرتفع تر می برد. بعضی سال ها صدها مرغ او می مردند؛ زیرا نمی توانست آنها را به موقع ببرد. یک سال سیلی شدید خسارت هنگفتی بر او وارد کرد، به خانه اش برگ
دختر کابلی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:15
دختری در كابل کتاب میفروخت و معشوقهاش را دید که بهسویش میاید، در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود.به معشوقهاش گفت:آیا بهخاطر گرفتنِ کتابیکه نامش " آیا پدر در خانه هست" از شکسبرس نویسندۀ آلمانی، آمدهیی؟پسر گفت: نخیر! من بهخاطر گرفتنِ کتابی به اسم " کجا باید ببینمت" از توماس هرنانیز نویسندۀ انگلیسی،...
خانم فیزیوتراپ
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:15
دوتا خانم گلف بازی می کردند که یکی از اونها توپ رو زد و با وحشت دید که داره صاف به طرف چند تا مرد که اونهاهم اونطرف تر گلف بازی می کردند میره و بالاخره توپ به یکی از اون مردها برخورد کرد !مرد دستاشو لای پاهاش گذاشت و روی زمین افتاد و از درد مثل سگ زخمی به خودش پیچیدخانوم دوان دوان به طرف مرد دوید و ...
کشاورز اسکاتلندی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:15
درباره وبلاگ این وبلاگ شامل داستانهای کوتاه و جذاب است که وقت کمی از شما گرفته و لذتی چند برابر به شما تقدیم میکندبه جرات نمیتوان گفت حتی یکی از داستانهای موجود در این وبلاگ جالب نبوده است
سقط جنین
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:16
یه دختر ۱۸ ساله ایتالیایی به مادرش میگه ۲ ماه که حامله شدهمادرش کلی فحش و ناسزا میده و میگه کدوم گاوی تورو حامله کردهدختر تلفن میزنه و نیم ساعت بعد یک مرد ۴۵ ساله با موهای خاکستری و یک ماشین فراری با کت و شلوار میاد جلو خونه..توی خونه با مادر و پدر دختره میشینن و مرده میگه به دلیل مشکلات شخصی نمیتون
سه بچه
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
زن و مردی برای طلاق به دادگاه رفتند .قاضی گفت شما سه بچه دارید... چگونه میخواهید بچه ها را بین خودتان تقسیم کنید ؟زن و مرد بعد از یک مکالمه و جر و بحث طولانی رو به قاضی گفتند: باشه آقای قاضی ما سال دیگه با یک بچه بیشتر میایم..و اما 9 ماه بعد آنها دوقلو به دنیا آوردند .. + نوشته شده توسط alishsky در ...
زن ذلیل
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت. با شوهرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت. تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.وقتی رفتند هرکسی چیزی گفت، یکی گفت زن ذ
دیوید راکفلر
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
از دیوید راکفلر پرسیدند: چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.گفتند چگونه؟گفت: من بیکار بودم. گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره ی یک منزل نقلی را داشته باشم.چون از طرف خدا اقدامی انجام نشد،
ماست و خیار
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
می گویند در زمان ناصرالدین شاه، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند. شاه پرسید که مگر رعیت ما چه میل می کنند !؟ امیر گفت : ماست و خیار... شاه سر آشپز
انگشتر الماس
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام شوکت در زمان کریم خان زند زندگی می کرد. انگشتر الماس ، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، که نیاز به فروش آن پیدا کرد.در شهر جار زدند ولی کسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاکم و نماین
مجسمه
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
یک یهودی مجوز مهاجرت از روسیه به اسراییل را کسب کرد.هنگام خروج از روسیه در فرودگاه مامور وسایل اورا چک کرد یک مجسمه دید از او پرسید : این چیه؟مرد گفت : شکل سوالت اشتباهه آقا؟بپرس این کیه. این مجسمه لنین مرد بزرگ روسیه است که توی تمام کشور عدالت ودموک
برده
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
برده داری را برده ای بود و خود خوراک پست می خورد و برده را پست تر می خورانید.برده از این حال سرباز زد و از صاحب خویش خواست تا او را بفروشد و فروخت.دیگری او را خرید که خود سبوس می خورد او را نیز می خوراند.برده از او نیز خواست تا وی را بفروشد و چنین شد
پیشگوی لوئی چهاردهم
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:24
منجم لوئی چهاردهم، زمان مرگ یکی از نزدیکان او را پیش بینی کرده بود.از قضا پیشگویی او درست از آب درآمد و آن شخص در زمان اعلام شده مُرد.لوئی از این قضیه ترسید و درصدد کشتن منجم برآمد. به همین دلیل او را احضار کرد و گفت: تو که این همه مهارت در نجوم داری