
Short story یکی از اساتید دانشگاه سیراکیوز آمریکا تعریف میکرد سالها پیش، در یکی از کلاسهای دانشگاه، دانشجویان مدام از استادشان میپرسیدند:استاد، شما دموکرات هستید یا لیبرال ؟ استاد هیچوقت پاسخ نمیداد. تا اینکه در آخرین جلسه ترم، وقتی پرسشها تکرار شد، لبخندی زد و گفت:«در رو ببندید... میخواهم براتون یه قصه بگم.»و چنین گفت :روزی روزگاری، یک گورخر ازسمت دشت آمد کنار رودخانه تا آب بخورد. درهمان لحظه، خری از سمت دیگر رودخانه آمد و او هم سر در آب کرد.چشم ...
ادامه مطلب
مولانا می گوید : روزی از کنار مسجدی رد می شدم و دیدم عده ای دست به دعا برداشته اند و می گویند : خدایا کافران را بکش..رفتم تا به کلیسایی رسیدم و دیدم در آنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و می گوی...
ادامه مطلب
چهل سال پیش ، یه فلاسک چای مرحوم عموی خانمم آورده بود برامون کادو عروسی، در این مدت دو بار شیشه اش شکست عوض کردیم و چند سال بعد پوسته اش را عوض کردیم.دیگه استفاده نمیکردیم و مدتی درکمد ، بایگانی بود.....
ادامه مطلب
در عهد موسی علیه السلام خانواده ای بی نهایت فقیر که متشکل از یک زن و شوهرش بود، زندگی می کرد.سال ها بود که با فقری بی امان دست و پنجه نرم می کردند. با وجود سختی ها و تلخی های زندگی، صبر داشتند....
ادامه مطلب
خاطره جالب مرتضی فنونی زاده از تیم ملی؛ راستی داستان شامپو چی بوده؟ والا این قضیه بر میگرده به بازیهای آسیایی سئول. قبل بازی با کره جنوبی توی نیمه نهایی یه تمرینی داشتیم که بعدش رفتیم برای دوش گرفتن. آقای وطنخواه هم تاکید کرده بودن که سریع دوش بگیرید چون مرحوم پرویز خان دهداری هم خیلی روی نظم حساس بودن. آقا ما رفتیم زیر دوش آب گرم بعد از اینکه شامپو زدم هر چقدر سرم رو میشستم کف روی سرم تموم نمیشد! نگو اینور آقای پنجعلی و حاجیلو هی داشتن شامپو میریختن رو سرم. منم هر چقدر میشستم تموم نمیشد. از اون ور هم یه دفعه آقای وطنخواه اومد گفت بیاید دیگه دیر شد. من هم دیدم دیگه نمیشه کاری کرد همونجوری خودم رو خشک کردم گفتم میرم هتل دوباره سرم رو میشورم. اومدیم هتل اینقدر خسته بودم خوابم برد و صبح هم دیگه...
ادامه مطلب