نابغه
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 11:18
در روز امتحان گرامر برای دانشجویان آکسفوردکه در آن دویست نفر تیز هوش شرکت داشتند، فقط یک سئوال مطرح شد و آن سئوال این بود : لطفا نظر خود را درباره سه واژه " صلح ، آرامش ، خوشبختی " با یک عبارت کوتاه بیان کنید ! برنده کسی انتخاب شد که نوشت : " زنم خواب است "حاضران در تالار هنگام اهدای جایزه به او لحظ...
بازنشسته
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story دوست بازنشستهای تعریف میکرد:جهت اعتراض به کمبودهامون جلوی مجلس شورای اسلامی تجمع کردیم ، تا ساعت ۱۱ دیدیم هیچ خبری نشده، اصلاً به ما توجهای نمیکنند، کاری هم با ما ندارند. نه به حرفهامون گوش میدن، نه ما رو متفرق میکنند و از اتفاق چند کتری بزرگ چای همراه با لیوان یکبار مصرف به ما داد...
قیمت پارچه
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story دختری خوشگل وخوشروی و سمن بوی وسمن روی وپری چهر و پری وار به همراه پدر رفت به بازار و در دکه بزاز، به صد عشوه و صد ناز ز هر جنس که بزاز بیاورد به پیشش همه را کرد برانداز و در این بین به یک توپ کرپ ساتن گلدار نظر دوخت، وز آن سخت خوشش آمد و پرسید از او قیمت آن جنس گران را.بود بزاز ولنگار و...
انشای مرگ
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story معلمی از دانشآموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسندآنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانشآموزان هست و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که برای او آرزوی مرگ کرد!به نام خدا. انشایم را با نام زندگی آغاز میکنم.آقا به نظر من زندگی، بدون مرگ معنا و مفهومی ندارد!ما از صبح که بیدار می...
اثر دعا
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story کشیش به تصاویر نصب شده در راهروی کلیسا اشاره کرد وگفت : در آن شب طوفانی من دعا کردم و این ملوان ها جنجات پیدا کردن و خوب عکسهاشون رو به دیوار زدم تا همه بفهمن دعا اثر داره !!شخصی از میان جمعیت گفت : پس عکس ملوانهایی که دعا کردی و برنگشتن کو ؟ عکس اونها کجاست ؟! نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۷/۲۱ سا...
خوشبخت ترین مرد زمین
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story هرودوت تعریف میکند چگونه کره سوس ثروتمندترین پادشاه زمان خود این سؤال مهم را از صولون آتنی کرد. اگر شک نداشت این سؤال را نمی کرد. کره سوس از او پرسید: «خوشبخت ترین مرد روی زمین کیست؟ به طور حتم تشنه یقین بود. صولون نام سه نفر را برد که در گذشته آدم های خوشبختی بوده اند. و طبعاً کره سوس ت...
کُتِ زوکِ خزینه
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story در نوبت زنانه یکی از حمامهی کرمان ، کُتِ زوکِ (سوراخ انتهای لوله سفالی ) خزینه میگیرد و آب، بهمقدار زیادی گرم میشود و غیر قابل استفاده.صاحبجان، یکی از زنان حمام، نزد کَلاسدالله (که مسئول حمام است) میرود و از او میخواهد بهحمام بیاید و کُت را بازکند. او میگوید:《 کَلاسدالله، کَل...
کتاب خوانی
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story استاد من کتابهای زیادی خوانده ام.... اما بیشترشان را فراموش کرده ام پس فایده ی خواندن چیست؟این پرسش شاگردی کنجکاو بود از استادشاستاد پاسخی نداد فقط در سکوت به او نگاه کرد.چند روز بعد کنار رودخانه ای نشسته بودند.پیرمرد ناگهان گفت:تشنه ام برایم کمی آب بیاور... اما با آن آبکش قدیمی که آنجاس...
لیبرال یا دموکرات
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story یکی از اساتید دانشگاه سیراکیوز آمریکا تعریف میکرد سالها پیش، در یکی از کلاسهای دانشگاه، دانشجویان مدام از استادشان میپرسیدند:استاد، شما دموکرات هستید یا لیبرال ؟ استاد هیچوقت پاسخ نمیداد. تا اینکه در آخرین جلسه ترم، وقتی پرسشها تکرار شد، لبخندی زد و گفت:«در رو ببندید... میخواهم بر...
صدقه
-
تاریخ: 1404/9/11 ساعت: 0:51
Short story کارگری خسته سکه ای از جیب جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ، جمله ای روی صندوق صدقات دید و منصرف شد : صدقه عمر را زیاد می کند !! نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۹/۰۹ ساعت توسط Ali Alishaei | برترین و جامعترین آرشیو داستانهای کوتاه ایرانی و خارجی * گردآوری شده به مدت 12سال*
الاغ پدر
-
تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 12:55
محمود بیضاوی میگوید که با پدر خداحافظی گرمی کردم و برای کار به دیار غربت رفتم و قرار شد بعد از دو سال برگردمکم کم به وقت بازگشتم نزدیک میشد که یکی از دوستانم خبری از پدر و مادر برایم آورد که چند روز پیش دزدی الاغ پدرم را دزدیده و پدر نگران حال الاغ بودهاز قضا دزد برای خرید میوه و سبزیجات به بازار رف...
مرد نابینا
-
تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 9:44
مرد نابینایی وارد رستوران شد صاحب رستوران منوی غذا را مقابلش گذاشتمرد گفت من نابینا هستم پس فقط چند چنگال کثیف برایم بیاوریدمن آنها را بو میکشم و سپس سفارش میدهم..صاحب رستوران که گیج شده بود به آشپزخانه رفت و چند چنگال برای مرد نابینا آوردمرد نابینا نفس عمیقی کشید و چنگالها را بو کرد و گفت : بله ، م...
زن ناشنوا
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 20:09
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان گذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیق تر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر اس...
-
تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 14:34
امروز بیست و هفتمین روز از شهریور ماه سال 1402 شمسی مفتخرم دوازدهمین سالگرد ایجاد این وبلاگ را به جشن بنشینم و این شادی را با شما دوستان گرامی به اشتراک بگذارم Adblock test (Why?)
سوسیالیسم
-
تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 14:34
در شوروی کمونیستی پیرزنی به درمانگاه مراجعه میکند و به منشی میگوید: «لطفاً یک وقت برای دکتر گوش و چشم بدهید.» منشی میگوید: «دکتر گوش و چشم؟! چنین دکتری اصلاً وجود ندارد. حالا مشکلتان چیست؟» پیرزن پاسخ میدهد:« من الان در این کشور خیلی وقت است آنچه میشنوم را نمیبینم و آن چه میبینم را نمیشنوم» منشی به ...
راز بزرگ زن مسن
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 22:07
یک زن مسن وارد اتوبوس شد و بر روی صندلی نشستدر ایستگاه بعدی یک زن قوی هیکل و اخمو وارد اتوبوس شد و همانطور که بر روی صندلی کناری زن مسن می نشست با کیف بزرگش به او ضربه ای وارد کرد..پس از کمی مکث زن اخمو که دید زن مسن ساکت مانده از او پرسید : چرا اعتراضی نکردی ؟زن مسن لبخندی زد و گفت : چون در ایستگاه...
بلدرچین و کشاورز( به یاد دوران مدرسه)
-
تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 14:06
بلدرچینی با بچه های خود در کشتزاری لانه داشت. روزها به سرعت می گذشت و محصول کشتزار به مرحله برداشت نزدیک می شد.بلدرچین بیشتر اوقات خود را به گشت و گذار مشغول بود و هر روز از بچه ها دور می شد؛ اما بچه ها، هنوز پرپرواز نداشتند و ناگزیر به سکوت در لانه بودند.هر روز غروب که بلدرچین به کنار بچه ها برمی گ...
نفت فروش
-
تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 14:06
نفت فروشی دوره گرد در محله ما نفت می فروخت ..روزی من را دید و پرسید : آیا به تازگی خانه ات را گازکشی کرده ای ؟ با تعجب گفتم : اره اما تو از کجا فهمیدی ؟گفت سلام کردنت عوض شده.. Adblock test (Why?)
خاک و آتش
-
تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 0:01
به خدا گفتم!چرا مرا از خاک آفریدی؟چرا از آتش نيستم !؟تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند،او را بسوزانم!خدا گفت: تو را از خاک آفريدم..تا بسازي ! . . . نه بسوزانی !- از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ! . . .باز هم زندگی کنی و پخته تر شوی . . .تو را از خاک آفریدم تا در قلبت دانه عشق بکاری ! . . .و رشد دهی و از...
شیخ ابوالحسن خرقانی
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:05
نقل است که شبی نماز همی کرد ، آوازی شنود که هان ابولحسن خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند ؟شیخ گفت: ای بار خدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند ؟!آواز آمد : نه از تو نه از ما.. Adblock test (Why?)