عشق زنان ایرانی - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:05
یک دوست آمریکایی میگفت چقدر زنان ایرانی شوهرانشان را دوست دارند !گفتم چطور ؟گفت روزی در خانه یکی از دوستان ایرانیم بودم که دیدم خانمش در حال دوختن دکمه پیراهن شوهرش بود ، بعد از دوخت ، همان دکمه را بوسید و پیراهنش را به شوهرش داد با خودم گفتم ای کاش زنان آمریکایی این عشق و علاقه را نسبت به همسرانشان...
وزن دانه برف - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 20:05
روزی گربه ای از جغد پیری درباره وزن دانه ی برف سوال کرد.جغد جواب داد: وزنش چیزی بیشتر از هیچ چیز است!جغد در ادامه گفت: روزی به هنگام بارش برف روی شاخه ای از صنوبر نشسته بودم و در حال استراحت، دانه های برف را که یک به یک روی شاخه می نشستند، می شمردم.به رقم دقیق 3.471.952 که رسیدم دانه برف دیگری روی ش...
لباسهای کثیف - تاریخ: 1402/1/29 ساعت: 13:44
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش درحال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت: لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد، اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس های شسته اش...
کفشهای گاندی - تاریخ: 1402/1/29 ساعت: 13:44
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد.او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد.در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان، طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.یکی از همسفرانش ع...
بربط نواز - تاریخ: 1402/1/2 ساعت: 14:00
u200fاز دور که سیاهی شهر پیدا شد ،دود و آتش بود که از شهر زبانه همی کشید.به شهر که رسیدم ، کشته بود که بر جای جای شهر فتاده بود ، زنان ومردان و کودکان.مهاجمان حتی بر حیوانات رحم نکرده آنهارا نیز کشته بودند.ناگاه از برزنی صدای بربط شنیدیم ، به کوی وارد شدیم و مردی را در حال u200fبَربط نوازی و رقص دید...
ژاپن - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 20:39
چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد.در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود، قابل قبول است.هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون:مفتخریم که سفارش شم...
گردگیری - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 20:39
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش درحال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت: لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد، اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس های شسته اش...
همسر یا دوست دختر - تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 20:39
نوه ای در راه بازگشت از مدرسه یک سوال از پدربزرگش پرسید... تفاوت بین "همسر" و "دوست دختر" چیست؟ پدربزرگ یک دقیقه فکر کرد و توضیح را اینگونه ساده کرد. گوش کن پسر:همسر مثل *تلویزیون* است و دوست دختر مثل یک *موبایل* است در خانه شما تلویزیون تماشا می کنید اما وقتی بیرون می روید، موبایل خود را برمی دارید...
سنگ پشت - تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 20:25
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی.می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کُند؛ دورها همیشه دور بودند. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست...
گاو و خوک - تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 20:25
مرد ثروتمندی به کشیش می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند؟کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصویر می کنند. تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی اما در مورد...
پیروز - تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 20:25
به ناپلئون خبر دادند که در جنگ پیروز شدیم .ناپلئون پرسید چقدر تلفات دادیم ؟ گفتند 60 درصد نیروها کشته شدند !!ناپلئون گفت : یک بار دیگه پیروز بشیم از ما کسی باقی نمی مونه .. Adblock test (Why?)
چهار شمع - تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 15:48
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی...
جرم ومجازات - تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 15:48
روزی "کسری " نشسته بود، خوانسالار (آشپز)، خوانی درآورد، پیش کسری نهاد. ناگاه سر پایش در گوشه نیم دست (مسند کوچک) دوات کسری آمد و قدری از آن طعام، بر کسری ریخت.کسری چون آن بدید در خشم شد و فرمود خوانسالار را سیاست کنند ( آشپز را مجازات کنند).مطبخی چون این فرمان بشنید بازگشت و کاسه برداشت و تمام بر سر...
حیف من - تاریخ: 1401/11/28 ساعت: 15:48
در آغوش كاناپه مهربانم نشسته ام و مثل هميشه موهاي سينه ام را با دو انگشتم مي پيچانم تا در هم تنيده شوند و به شكل موشك درآيند. بعد، چند موشك ديگر درست مي كنم تا از لحاظ توان تسليحاتي قوي تر شوم... هر كدام از اين موشكها توان حمل يك كلاهك هسته ايي را دارند. فقط كافي است سينه ام را به سمت اسرائيل بچرخان...
پیوسته آهسته - تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 19:58
مردی تعداد زیادی میوه نارگیل را بار اسبش کرد و برای فروش به سوی شهر به راه افتاد.در مسیر خود به کودکی برخورد نمود و از او پرسید: چقدر طول می کشه که به مقصد برسم؟کودک با نگاه دقیقی که به بار اسب کرد، پاسخ داد: اگر بخواهی این مسیر را آهسته طی کنی، زودتر به مقصد خواهی رسید، والا اگر تند بروی، تمامی روز...
طمع - تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 19:58
مرد ملّاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماه ها پیش شنیده بودند. زمین ها را می خرید. خانه ها را ویران می کرد و ساختمان هایی مدرن بر آنها بنا می کرد.پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه می کرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین خواری.همه می دانستن...
فوتبال در بهشت - تاریخ: 1401/10/23 ساعت: 0:14
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى جوزف و ناچو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.هنگامى که جوزف در بستر مرگ بود، ناچو هر روز به دیدار او می رفت.یک روز ناچو گفت: «جوزف جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سال هاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می ش...
گوشهای پادشاه - تاریخ: 1401/10/23 ساعت: 0:14
فیلسوفی ستمدیده برای دادخواهی نزد پادشاهی رفت و هر چه التماس کرد، موثر نشد.ناچار بر قدم های پادشاه افتاد و دادخواهی را تکرار نمود.شاه خشنود شد و حاجت او را برآورده ساخت.جمعی به ملامت فیلسوف لب گشودند و او را سرزنش کردند که از مانند تو حکیم و شخصیت بزرگی، این چنین کاری سزاوار نبود.او در جواب گفت: شما...
فن جودو - تاریخ: 1401/10/23 ساعت: 0:14
كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.در طول شش ماه استاد فقط رو...
قضاوت - تاریخ: 1401/7/4 ساعت: 8:57
مجلس میهمانی بودپیر مرد از جایش برخواست تا به بیرون برود...اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد..و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت... دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده...به همین خاطر صاحبخانه با ...

برچسب‌های مرتبط

احمدی نژاد | احمدرضا احمدی | احمقانه ترین کارهای دنیا | احمقانه ترین | احمقانه ها | احمقانه ترین تصادف تهران | احمقانه عکس | شامپو ژیوار | شامپو رنگ | شامپو کلیر