دندان عقل مرد اسکاتلندی
-
تاریخ: 1401/6/28 ساعت: 14:17
مرد اسکاتلندی خسیسی به دندان پزشكی رفت و به دكتر گفت : دندان عقلم رو بكش بدون سرنگ بی حسی..دكتر گفت : بايد بهت آمپول بی حسی بزنم ، نميتونی تحمل كنی !!مرد اسکاتلندی گفت : بیا شرط ببنیدیم که شما به بنده آمپول نزنی و اگه نتونستم تحمل كنم پول ميدم اما اگه تونستم تحمل كنم هيچی نميدمدكتر که ایمان داشت کشی...
یازدهمین سالگرد وبلاگ الیشاسکای
-
تاریخ: 1401/6/28 ساعت: 14:17
در سایه عنایات خداوند متعال امروز را بعنوان یازدهمین سالگرد تاسیس وبلاگ "ALISHSKY" گرامی میدارم و بدین بهانه و با نظر به تصمیم دولت بر بستن کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان از ذات اقدس الهی خواهانم تا شیرینی زبان فارسی و فرهنگ پربار این مرز و بوم جشن پنجاه هزار سالگی خودش را روزی به پایکوبی بنشی...
اندوه
-
تاریخ: 1401/6/28 ساعت: 14:17
روزی "اندوه" به روستایی در چین آمدروستائیان گفتند رهگذر است..اما ماندگفتند مسافر است و خستگی در می کند و می رود باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امید روستا نشینانروستائیان گفتند :مهمان بد قدمیست ، دو سه روز دیگر می رودو باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای روستا سالهای ب...
تعبیر خواب پیرزن
-
تاریخ: 1401/6/6 ساعت: 16:56
شبانگاه دزدی وارد خانهی پیرزنی شد و شروع کرد به جمع کردن اثاث خانه.پیرزن که بیدار بود صدایش کرد و گفت:ننه نشان میده شما جوان خوبی هستید و از ناچاری دزدی میکنی آن وسایل سنگین رو ول کن بیا این النگوهای طلا رو به شما بدم فقط قبل از همه چیز، خوابی که قبل از آمدن شما دیدم رو برام تفسیر کن.دزد گفت: خوب چی...
دلیلی بیاور
-
تاریخ: 1401/6/6 ساعت: 16:56
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد....
مادرم
-
تاریخ: 1401/6/6 ساعت: 16:56
مادرم قبل از فوتش روزى رفت و از سرايدار نمک خواست. اما ما تو خونه نمک داشتیم. ازش پرسیدم مامان چرا رفتى و از سرايدار نمك ميخواى؟u200fمامانم گفت: چون سرايدار ساختمون ما پول زیادی نداره و گرفتاره، و اغلب خانومش از ما يه چیزی ميخواد. يوقتايى هم من ازشون يه چیزی کوچک و مقرون به صرفهمیخوام تا احساس کنن ک...
آفتابه
-
تاریخ: 1401/3/5 ساعت: 9:58
راننده اتوبوس با صدای بلند اعلام کرد، در این قهوهخانه ۱۵ دقیقه توقف داریم. کسی دیر نکند.من از دقایقی قبل از انتهای اتوبوس، آمده بودم جلوی اتوبوس ایستاده بودم. به محض اینکه شاگرد شوفر درب جلو را باز کرد مثل فنر پریدم پایین و فاصلهی اتوبوس تا توالت را با سرعت زیاد دویدم.پیرمردی جلوی سرویس توالتهای قهو...
حکم جور قاضی
-
تاریخ: 1401/3/5 ساعت: 9:58
مردی با شریح قاضی گفت : بر من حکم جور کردی ،خدای در آتش ات دراندازد.. قاضی گفت پیش از من هفت کس دیگر در آتش درآیند : آنکه مرا گماشت ، آنکه مرا تعلیم حکم کرد ، آنکه دعوی به ناحق کرد و دو گواه او و دو شاهدی که تعدیل گواهان کردند ! Adblock test (Why?)
برکت در روزی
-
تاریخ: 1401/3/5 ساعت: 9:58
یکی از صالحان دعا میکرد: پروردگارا در روزی ام برکت ده..کسی پرسید:چرا نمیگویی روزی ام ده؟ڱفت روزی را خدا برای همه ضمانت کرده است اما من برکت را در رزق طلب میکنم چیزی که خدا به هرکس بخواهد میدهد نه به همگان اگر در مال بیاید زیادش میکند ، اگر درفرزند بیاید صالحش میکند ، اگر درجسم بیاید قوی وسالمش میک...
هر سیب یک سکه طلا
-
تاریخ: 1401/2/11 ساعت: 15:07
روزی حاکمی در قصرخود نشسته بود که از بیرون قصر صدای سیب فروشی را شنید که فریاد میزد: سیب بخرید سیب خوشمزه دارم..حاکم بیرون را نگاه کرد و دید که مرد دهاتی، محصول باغش را بار الاغی نموده و روانه بازار استحاکم میل و هوس سیب کرد و به وزیر دربارش گفت:۵ سکه طلا از خزانه بردار و برایم سیب بیار! - وزیر ۵ س...
شیشه عینک
-
تاریخ: 1401/2/11 ساعت: 15:07
روز اول ماه مبارک رمضان نوه ام عینک عیال را برداشت و پرت کرد ، شیشه اش در آمد، عیال گفت ببر عینک سازی شیشه اش را جا بیندازند، گفتم نیازی به عینک سازی نیست من هواپیما به آن مدرنی را تعمیر میکردم انوقت نمی توانم شیشه ی عینک را بیندازم ؟با پیچ گوشتی پیچ عینک را شل کردم ، فریم عینک حالت فنری داشت پیچ پ...
بیضه های جیمز
-
تاریخ: 1401/2/11 ساعت: 15:07
جیمز به خاطر سردردی که بیست سال زندگیش رو سیاه کرده بود به سراغ دکتر جدیدی که از مهارتش تعریف زیادی شنیده بود رفت.بعد از معاینه و آزمایشهای متعدد، دکتر اون رو به مطب فراخوند و بهش گفت که مبتلا به بیماری بسیار نادری هست که تو این بیماری، بیضهها به طرف بالا رفته و به انتهای نخاع فشار میارن و سردردهای ...
خرید خودرو در شوروی
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 3:45
در کشور شوروی ، تحویل خودرو به مدت 10 سال به طول می انجامید و پس از ده سال پروسه طولانی باید طی میشد در صورتیکه پول آ« پیشاپیش پرداخت شده بود !و تنها یک خانواده از هر هفت خانواده ، مالک اتومبیل بودند .مردی که میخواست خودرویی را بخرد پس از آنکه پولش را کامل پرداخت نمود به مسئول فروش گفت :چه زمانی برا...
مالیات بر الاغها
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 3:45
میگویند شاه عباس خواست به فردی بخشش کند، گفت : از من چیزی بخواه. آن مرد هم که بهفکر نوعی درآمد پایدار بود، گفت: حکمی به من بده که هر کس یک الاغ دارد، یک درهم و اگر الاغ ماده بود، دو درهم به من بدهد. شاه عباس گفت: درآمد زیادی عایدت نمیشود. گفت: در حکم اضافه کن که صاحب الاغ اگر دو زن دارد، یک درهم اض...
آلاسکا
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 3:45
پشت بندر بوشهر فوتبال بازی میکردیمیک روز بازیمان تمام شده بود و داشتیم پا پتی میرفتیم خانه که "حاج شعبان" صدایمان زد ..برگتشیم ، او زیر کمپرسی اش دراز کشیده بود و گریس پمپی در دست داشت و گریس کاری میکردحاج شعبان آدم مذهبی اما ارنکی ( جوک ) بود منم از آدمهای مذهبی ارنک خوشم میاد..گفت : تو این هوای...
یک دونه ی شگفت انگیز
-
تاریخ: 1399/7/30 ساعت: 6:06
دختری ۱۰ساله از مامانش میپرسه، "مامان من چجوری به دنیا اومدم؟"مامانش لبخند میزنه و میگه : یک روز من و پدرت تصمیم گرفتیم که یه دونه ی شگفت انگیز کوچولو رو بکاریم. پدرت اون رو کاشت و من ه
زیر تخت
-
تاریخ: 1399/7/30 ساعت: 6:06
چند سال پیش همیشه فکر می کردم شبها کسی زیر تخت م پنهان شده است. نزد پزشک اعصاب رفتم و مشکلم را گفتم.روانپزشک گفت: فقط یک سال هفتهای سه روز جلسه ای 80 دلار بده و بیا تا درمانت کنم.شش ماه بعد اون پزشک
بوسه های خیانت
-
تاریخ: 1399/7/30 ساعت: 6:06
دوست پزشکم تعريف می كرد كه :حاج آقاى مسنى با خانوم جوانش كه خيلى هم خوشگله آمدن مطب ، معاينه كردم ، ريه حاج آقا مشكل داشت حاج خانم مرتب مى گفت : حاج آقا بى زحمت به حرفهاى آقاى دكتر توجه كنين تا سالم
باد بی نیازی
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 22:52
عطاملک جوینی با نثری زیبا و تاثیر گذار، ناقل حکایتی از تسخیر بخارا به دست چنگیزخان است که موی بر تن آدمی راست می کند.چنگیز پس از فتح بخارا، حرمتی بر مسلمانی ننهاد و با اسب به مسجد جامع وارد شد.از پی ا
پدر بزرگم مرد بزرگی بود
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 22:52
یادمه وقتی کوچیک بودیم ننه عبود زن همسایمون هر از گاهی میومد درخونمون و یه نامه دستش بود و به پدربزرگم میگفت: خدا پدرومادرتو بیامرزه من سواد ندارم این نامه پسرمه که کویت زندگی میکنه، میتونی برام بخونی