داستانهای کوتاه | بلاگ

داستانهای کوتاه

ساخت وبلاگ
راهنمایی بودم که در انشا نوشتم "چقدر بوی پرتقال روی بخاری حال میدهد" و معلم بعد از بیان جمله "گه نخور" سه عدد مداد  را لای انگشتانم خورد کرد که بفهمم "حال" کلمه خوبی نیست و هرجایی کاربرد ندارد. لااقل داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 3:08

یک روز سرد زمستان دزدی به خانه ای وارد شد . زن و مردی را آنجا دید . دزد دست و پای زن را با طناب بست و چاقویش را به سوی مرد گرفت و گفت : پول و هرچه جواهر داری رو رد کن بیاد !!مرد شروع به گریه کرد و گفت داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 3:08

یکی از کاربران شرکت مایکروسافت در یک نامه طنز‌آمیز به بخش پشتیبانی نرم‌افزاری این شرکت چنین نوشت: پشتیبانی فنی محترم سال گذشته سیستم عامل خود را از دوست دختر 7 به همسر 1 ارتقا دادم. زمان زیادی از ارتق داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 3:08

برق رفته بود و بهیاری که برای کمک به زائو آمده بود ناچار شد از دختر سهساله زائو کمک بگیره.دخترک سه ساله چراغ قوه را نگه داشت و با چشم های گردشده شاهد تولد برادرش بود.بهیار بچه را از دوپا گرفت و زد توی داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 3:08

ملا مهر علی خویی ، روزی در کوچه دید که دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند.به خاطر یک گردو ، یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.یکی از درد چشم و دیگری از ترس مجازات گردو را روی زمین رها کردند ‌و داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 3:08

فریدون مشیری :  در طبقه دوّم منزلی که بنده زندگی می کنم، آپارتمانی هست که همسایه محترم دیگری در آن زندگی می کند؛یک شب، بنده که به خانه آمدم تاماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان های همسایه محترم، ما داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 3:08

روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟خدمتکار گفت 50 سنتپسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. ب داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:38

لورا پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراینمدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! و داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:38

مرد وارد کافه شد، به سمت بار رفت و یک آبجو سفارش داد.گارسون گفت: حتماً قربان حساب شما میشود یک سنت.مشتری با حالت متعجب پرسید: فقط یک سنت ؟ بعد به منو نگاه کرد و پرسید: قیمت یک استیک آبدار و یک بطری شر داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:38

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش داستانهای کوتاه...ادامه مطلب
ما را در سایت داستانهای کوتاه دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:38